...

هوای دلی را کردن...

یا دلی را هوایی کردن...

"دل" می خواهد!!!





نویسنده : مهری روحی ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
کلمات کلیدی :عاشقانه و کلمات کلیدی :دلم




 

چه غریبی تو زن!

چه تنهایی!

دلم می گیرد وقتی نگاهم در نگاه بارانی ات گره می خورد...

عجیب غریبی تو در شهر این آدمها...

عجیب تنهایی تو در میان اینهمه به ظاهر دوست...

عجیب غمگینی تو پشت آن نقاب لبخند...

عجیب...

به تو که می اندیشم دلم می گیرد زن...

کجای این دنیا ایستاده ای ...

که می بینی و دیده نمی شوی...

می شنوی و شنیده نمی شوی...

مهر می ورزی و مهر نمی بینی...

در کدام کوره راه این روزگار، دست شادمانی از دستت رها شد... که این چنین غمگین ماندی؟

تو که آغوشت گهواره ی آرامش است... از چه رو سر بر زانوی غم داری؟

لیلی داستانهای شبانه ام، مجنونت به کدامین سو گریخته، که دیار جنون ماوایت شده؟

شیرین شورانگیز شعر من، همراهت ، خسرو کدامین ملک دل گردیده، که تلخ کامی روزیت شده؟

آه! تو را چه شده؟!

بغض هزاران ابر می شکند با دیدن نگاهت...

و روح هزاران گل می پژمرد با دیدن سیمایت...

بهارت کی به پایان رسید شکوفه ی شاداب درخت زندگی...

سایه ی خزان کی به دلت افتاد نوگل خندان عاشق...

خوب می دانم که در دلت غوغاست و بر لبت لبخند...

اما...

به گمانم وقت رفتنت رسیده...

وقت کوچیدن از دیار کسانی که زبانت را نمی دانند و نگاهت را نمی فهمند

وقت رفتن رسیده... درنگ جایز نیست...

نه با گامهای لرزان و نه افتان و خیزان...

که محکم بایست و استوار گام بردار...

نگران نگاه های پشت سرت نباش...

شاید هرگز متوجه رفتنت نشوند...

شاید هرگز گوشی برای صدایت و چشمی برای نگاهت، دلتنگ نشود...

شاید ...

و اگر روزی آغوش لحظه ای، هوای تنت را کرد...

اگر دستی دلتنگ گرمای دستان تو شد...

اگر قاب نگاهی تصویر سیمایت را آرزو کرد...

اگر گوشی هوس شنیدن آوای کلامت را کرد...

و اگر دلی هوای عشقت را  کرد...

تو را خواهد یافت...

حتی اگر در آن سوی زندگی باشی!





نویسنده : مهری روحی ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
کلمات کلیدی :عاشقانه و کلمات کلیدی :دلم و کلمات کلیدی :می روم




 

شاید باورت نشود اما بارها و بارها رویایش را دیده ام نه در خواب که حتی در بیداری!

ماه آخر پاییز بود  اما رنگ و بوی زمستان داشت.

دلهایی گرم و زیارت بر قله ای سرد...

خوب یادم هست که دلم پر ز شوق زیارت بود و همراهی با تو...

صدای رود هنوز در گوشم است... آن میوه های وحشی که تو مزه میکردی و من طعم عشق حس می کردم...

رد پاهایی که در کنار هم، بر دل سپید برف نقش می بستند...

چای که گرم بود از حرارت عشق و طعم زندگی می داد..

و تکه ای از دنیا که آنروز انگار فقط سهم من و تو بود!

و خدا چه مهربان برایمان سفره ای سپید گسترده بود بر دل زمینش...

و آسمانی اش کرده بود انگار ... تا آن زیارت بهانه ی پیوند همیشگی دلهایمان شود.

و...

دستهایی که در حسرت یکی شدن ماندند

و آدمهایی که تا همیشه  رویای هم شدند!

آه!

امروز تو کجایی؟

بر دوش ابر خیال یا در بهشت رویا؟

کجایی که دوزخ شده این لحظه ها بی تو برایم!

کاش آن پاییز که بهار عشق بود... فصل پایانی حیات میشد!!!

 

 





نویسنده : مهری روحی ; ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
کلمات کلیدی :عاشقانه و کلمات کلیدی :من و تو




 

وقتی به پایان "من و تو" اندیشیدی

باورت نبود که پایان من و تو فقط پایان "ما" نیست

آغاز دنیایی است بی "ما"

و دنیا بدون "ما "

پر است از هزاران "من و تو" ی تنها!!!





نویسنده : مهری روحی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧
کلمات کلیدی :من و تو و کلمات کلیدی :عاشقانه




 

این روزها هوا خیلی سرد شده...

 

تن احساسم می لرزد...

 

قلبم دارد کرخت می شود...

 

 سرما حتی به قلمم هم رحم نکرده!

 

کلمات در گلویش منجمد شده اند!

 

هزاران بار فریادت می زند اما در سکوت!

 

عجب زمستانی است "بی وفایی"!!!!





نویسنده : مهری روحی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
کلمات کلیدی :من و تو و کلمات کلیدی :عاشقانه و کلمات کلیدی :قلب




 

باز من بودم و رویا و تو...

باز من بودم و کوهی از کلمات که یخ زده بودند...

باز من بودم و خورشید نگاهت...

باز من بودم و کلماتی که از گرمای نگاهت ذوب می شدند و...

 دو رود که بر گونه هایم جاری میشد!!!





نویسنده : مهری روحی ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٦
کلمات کلیدی :عاشقانه و کلمات کلیدی :من و تو




 

غمگین و تنها

خسته از فهمیدنها و فهمیده نشدنها

جرعه جرعه جام زندگی را سر می کشم

طعم غم را در کام لحظه هایم حس می کنم.





نویسنده : مهری روحی ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤
کلمات کلیدی :من و غم و کلمات کلیدی :احساس




 

پیش از این هیچگاه دوست دار تنهایی نبودم...

اما نمی دانم چه شده که این روزها...

دلم می خواهد تنها باشم تا آغوش لحظه هایم پر شود از حضور تو!





نویسنده : مهری روحی ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳
کلمات کلیدی :عاشقانه و کلمات کلیدی :من و تو




....

کسی چه می داند... شاید روزی زیباتر شوم...زیباتر!

آنقدر زیبا که تمام زشتی هایم را فراموش کنی.





نویسنده : مهری روحی ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦




 

چند روزی است که آسمان دلم ابریست...

چند روزی است که هوای نگاهم بارانی است...

چند روزی است که پاییزی شده لحظه هایم...

چند روزی است که ...

چند روزیست که غمگینی... تنهایی مونست شده...

و من...

چگونه دریای عشقم آرام گیرد وقتی هوای لحظه هایت توفانی است؟!

چگونه لبخند بر لبانم شکوفا شود وقتی درخت شادی ات را خزان زده؟!

چگونه به آینده بیاندیشم وقتی حال تو غم گرفته است؟!

چگونه؟!

تو برای من بزرگی... خیلی بزرگ!

باورم این است که بزرگترین سختی ها در مقابل عظمت نگاهت، کاه می شوند!

باورم این است که توفانها در مقابل آرامش روحت، فرو می نشینند!

باورم این است که تو می توانی... سخت است می دانم... اما تو می توانی!

بلند شو... به مشکلات لبخند بزن... تنهایی ات را پر کن از یاد او، که آرام دلهاست!

دستش را به سویت دراز کرده... آغوشش برای حجم عظیم تنهایی ات گشوده است...

دستش را بفشار... تنها اوست که می تواند جای خالی نداشته هایت را پر کند!

بلند شو... نگاه من به توست... من از تو فراوان آموخته ام... درس دیگری در انتظار من و توست!

 بار دیگر به من بیاموز استواری را...

امروز روز دیگریست... پر از غمهای دیروز و امیدهای فردا!

 

 





نویسنده : مهری روحی ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٦
کلمات کلیدی :من و تو و کلمات کلیدی :عاشقانه و کلمات کلیدی :غم