خداحافظی
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ 

خداحافظی...

(جوابیه ای برای تو)

بارها و بارها خواندمش...

سطر به سطر و کلمه به کلمه اش را...

بارها و بارها خواندم نامه ات را... نامه ی خداحافظی ات را...

مدتها بود که رفته بودی، نه از ذهنم که از زندگی ام...

نخواسته بودم ... نخواسته بودند ... نخواسته بودی...

به هر حال در این جاده ی پر پیچ و خم زندگی، خیلی ها ممکن است همکلام و همسفر شوند با هم، برای مدتی، اما بالاخره روزی... جایی... باید جدا شوند آنها که کلامشان و فکرشان و هدفشان متفاوت است!

اینکه تفاوتها را بفهمیم... اینکه بدانیم نمی توانیم همسفر خوبی باشیم و خود را کنار بکشیم نه غرور و خودخواهی که عین تواضع و دیگرخواهی است! اگر گل را از شاخه چیدی برای اینکه دوست داری از زیباییش لذت ببری خودخواه هستی یا اگر گذشتی و گذاشتی که بر شاخه بماند تا بیشتر باشد و بیشتر زیبایی بخشد؟

نه! هرگز مرا نشناختی!

هرگز به ژرفای کلامم نرسیدی و بر سطح متوقف شدی!

نامه ات را که خواندم از خودم بارها و بارها پرسیدم: آیا این کلام اوست؟ اوست که مرا مغرور و سنگدل می خواند؟ اوست که مرا متهم می کند به هزار گناه نکرده و محکومم می کند به خشم و انتقام الهه ی عشق؟!!

گناه تو نیست! گناه تو نیست! تو هرگز مرا نشناختی... شاید هم نگذاشتم که بشناسی... به خاطر خودت! تا فراموشم کنی تا زندگی ات را آنگونه بسازی که باید!

چه سخت بود که از جایگاه یک محبوب در ذهنت بگذرم... چه سخت بود که تظاهر کنم به آنچه نیستم و آن باشم که نباید... مدتها با خودم جنگیدم و گمان کردی که با تو می جنگم... بر خودم پیروز شدم ... خودم را شکست دادم تا شکستت دهم ... تا خسته ات کنم... تا ناامیدت کنم... تا بروی... بروی به دنبال روزهای خوشی که انتظارت را می کشند... بروی و در هزارتوی افکار رنگارنگ من گم نشوی! بروی و اسیر دنیای ناشناخته و عجیب من نشوی!

بگذار در نگاهت یک سنگدلِ مغرورِ منفور باشم تا الهه ای محبوب!

اینگونه زندگی خواهی کرد... شاد خواهی بود...

و من ... و من می مانم و من!

و راضی خواهم بود که نفرت از من، تو را عاشق زندگی کند... چرا که هرگز نخواستم که به خاطر عشق به من، با کسی... یا حتی با خودت دشمن شوی!

پس من هم می گویم: خداحافظ... برای همیشه!

 

 

 

 


 
مدتهاست...
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩ 

مدتهاست که دیگر برای تو می نویسم...

مدتهاست که وزن حضورت را بر شانه های دقایقم حس می کنم...

مدتهاست که جام وجودم لبریز شده از شراب عشقت...

مدتهاست که رقص قلم در آغوش کاغذ به تو می رسد و ترانه ی حضورت...

مدتهاست که تمام جاده ها به تو می رسند...

مدتهاست که رودها از کوهسار دیدگان من جاری می شوند...

مدتهاست که خورشیدِ من در افق دیدگان تو طلوع می کند...

مدتهاست که از تو جان می گیرد کالبد این قلب یخی...

مدتهاست که تپشهای این قلب خسته به صدای تو گره خورده...

مدتهاست که من با شادیهای تو لبخند می زنم

مدتهاست که برای غمهای تو می گریم...

مدتهاست که من گم شده ام...

مدتهاست که من گم شده ام در ژرفای نگاهت... در طنین صدایت... در واژه های دلنشینت... در لبخند بهاری ات...

مدتهاست من گم شده ام در تو!

مدتهاست که بودنم به بودنت گره خورده است.

مدتهاست...

 


 
تو و زندگی ام
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸ 

نمی دانم چه شد...

نمی دانم چه شد که ظرف وجودم پر شد از زلال مهرت...

چه شد که محرم ناگفته هایم شدی...

چه شد که جای خالی تمام نبودنهای زندگی ام را، بودنت پر کرد!

اما خوب می دانم...

خوب می دانم که لبخندم به شادی ات گره خورده و اشکهایم به غمت...

می دانم که سنگینی حضورت را بر دوش لحظه هایم می خواهم...

می دانم که بودنم به بودنت پیوند خورده است!

 


کلمات کلیدی: عاشقانه ، بودن ، خواستن
 
لالایی...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩ 

خیلی ها آمدند...

خیلی ها در گوش کودک دلم، لالایی عشق گفتند، اما به خواب نرفت این کودک بازیگوش!

اما...

تو که آمدی، ندانستم کِی اما چشم که باز کردم، آرام خوابیده بود قلب کوچکم در آغوش رویا...

و اکنون مدتهاست که خوابیده... انگار شیرینی این رویا را حاضر نیست به تلخی حقیقت ببخشد.

 انگار نمی خواهد باور کند که تو مدتهاست رفته ای و...

 مدتهاست که لالایی حزین عاشقانه ات در گوش لحظه هایم نمی پیچد!


کلمات کلیدی: لالایی ، عاشقانه
 
برزخ
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤ 

نگاهت مرا به خود می خواند و کلامت مرا می راند...

نگاهت رؤیایی شیرین و کلامت کابوسی تلخ است...

آنگاه که کودکِ دلم در آغوشِ مادر خیال می آرمد!

و من هنوز در برزخ ماندن یا رفتن سرگردانم...

و در جدال بین عقل و قلبم،

لحظه هایم قربانی می شوند...

آرزوهایم رنگ می بازند...

و جوانی ام می پژمرد!

و هنوز نمی دانم که باید بمانم یا بروم؟!

 


کلمات کلیدی: عاشقانه ، احساس
 
دو خط موازی
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧ 

به یاد سالها پیش افتادم، سری زدم به دفتر خاطراتم. این نوشته بوی غم می داد اما

حس من بود در آن روزها که باید می رفتم و می ماندی با چشمانی ملتمس و اشک

بار!

رفتم... ماندی... حالا روزها و ماه ها گذشته و من خوشحالم که آن روز رفتم تا

بمانی! بمانی برای همیشه در ذهنم! تا بدانی که راهمان جداست! ما دو خط موازی...

اما آن نوشته:

می روم...

چمدان خاطراتم در دست...

جاده ی آینده پیش رو...

آینده ای بی تو اما متعلق به من...

بدون عشقی که دست و پایم را می بست...

می روم به دنبال سرنوشت... بی عشق اما آسوده...

آسوده از حصاری که مهر تو برایم ساخته بود...

مثل پروانه ای که از پیله رها شده...

می روم اما...

گاهی به پشت سرم نگاه می کنم...

شاید منتظرم...

منتظر صدایی که نامم را بخواند...

عاشقانه ملتمسانه...

دعوتم کند به ماندن...


کلمات کلیدی: عاشقانه
 
رفتن و ...
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠ 

 

دوست دارم آنگونه که می خواهم در دفتر ذهنم به خاطر بسپارمت...

اما تو هر بار با آمدنت یکی از خوبیهایت را پاک می کنی از ذهنم...

وقتی آن طور حرف می زنی دلم می خواهد قیچی فراموشی را بردارم و عکست را جدا کنم از پیکر خاطراتم...

چرا اصرار می کنی به بازگشت وقتی دیگر راهی باقی نمانده...

کاش می دانستی گاهی رفتن بهترین راه  در یادها ماندن است!


کلمات کلیدی: رفتن ، خاطره ، من و تو
 
پرواز را به خاطر بسپار...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦ 

سلام.

هیچوقت دلم نمی خواست اینجا اینطوری بنویسم اما اتفاق امروز یه جوری بود که اگه واسه کسی نگم از غصه می ترکم. صبح که رفتم دانشگاه، گفت و شنود (1) داشتم با بچه های ترم اولی. یه جورایی این کلاسها برام شیرینه، انگار که کلاس اولی هستن بچه های ورودی...

 مثل همیشه پرانرژی بودم. بعد از اینکه بچه ها نشستند، شروع کردم به حضور و غیاب... اسمها رو می خوندم همه بودن تا اینکه رسیدم به:

- آقای سعید سیفی...

جوابی نشنیدم. سرم رو از روی لیست بلند کردم و با چشمام دنبالش گشتم. یه پسر خوش تیپ و بلند قد و مودب! به همه ی اینها درس خوون بودن رو هم اضافه کنید. بگذریم همینطور که با نگاهم دنبالش بودم، یکی از بچه ها گفت: "استاد... فوت شدن!"

نگاش کردم. بچه ها همیشه از این شوخی های بی نمک می کنن وقتی کسی غایبه. گفتم: "خیلی خوب دیگه! پشت سر دوستت اینطوری حرف نزن."

 پسرک با بغض گفت: "راست میگم به خدا! فوت شدن استاد!"

با تعجب نگاهش کردم... بعد به همه ی بچه ها... می خواستم یکی بگه شوخیه...

یکی از دخترها بلند شد و به طرفم اومد و برگه ای را روی میزم گذاشت. اعلامیه اش بود. باورم نمی شد. با همون نگاه مهربون... تنها پسر یه خانواده ی 4 نفره... نگاهم روی کاغذ لغزید: از طرف پدر و مادر داغدار و تنها خواهر... به سختی گفتم: "چرا؟"

یکی گفت: "سکته کرده!"

خدایا یه پسر 20 ساله ی جوون... سکته؟!

کلاس دور سرم چرخید... خیلی سعی کردم خودم را کنترل کنم اما نشد... یه دفعه زدم زیر گریه... اشکهام سرازیر شده بود... دیگه مهم نبود من الان کجام... درباره ام چی فکر می کنن... اشکام بند نمیومد. از کلاس زدم بیرون. چند دقیقه بعد که فکر می کردم دیگه به خودم مسلط شدم، برگشتم سر کلاس. بچه ها با تعجب نگاهم می کردن. حق داشتن، اون آدم جدی و سرسخت، حالا چهره ی جدیدی داشت در نگاهشون. دیگه برام مهم نبود. اما خوب که نگاه کردم چشمای خیلی هاشون بارونی بود. ادامه ی لیست اسامی رو خوندم اما سر بلند نکردم. می ترسیدم که اشکهام دوباره سرازیر بشه. اما همین که اومدم درس رو شروع کنم، دوباره اشکام جاری شد. تصویر چهره ی مهربون پسر جوونی که  حالا دیگه نبود، یک لحظه از جلوی چشمم دور نمی شد. بماند که این دو ساعت کلاس امروز چقدر سخت گذشت و تمام مدت صدام و دستام می لرزیدن و اشک هم می جوشید دائم در بستر نگاهم... اما هنوز باورم نمیشه که "سعید سیفی" رفته برای همیشه. پسرکی که توی این چند هفته شروع ترم اونقدر فعال بود که به نظرم می اومد جزء بچه های موفق خواهد بود. پسرکی که دیگه نیست! اما تا همیشه یادش در دفتر ذهنم میمونه. روحش شاد!

لطفا به یادش صلواتی بفرستید.


کلمات کلیدی: دفتر خاطرات ، نبودن