دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ

(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
← صفحه بعد صفحه قبل →
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/٥/٢٩

 

بعضی وقت‌ها شاید اصلاً بد نباشد که روبروی آینه بایستی و خوب خودت را برانداز کنی...

توی چشم‌های خودت زل بزنی... با عصبانیت... با نفرت ... نمی‌دانم... با هر حسی که داری...

شاید بد نباشد که سر خودت داد بزنی یا حتی بدوبیراه بگویی...

اصلاً یک کشیده بخوابانی توی گوش خودت...

شاید اصلاً بد نباشد... آن هم وقتی فقط خودت می‌دانی که چه بلایی سر جوانی‌ات آورده‌ای... سر زندگی‌ات!

بعد که بغض کردی ...گریه‌ات گرفت... خودت را بغل کنی... موهایت را نوازش کنی و آرام در گوش خودت بگویی: "گریه نکن... من صلاحت را می خواهم... از این به بعد آدم باش!!!"

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» تنبیه!!! :: ۱۳٩٤/٥/٢٩
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/٥/٧

برسریر دل نشسته بود و سرسرایی داشت

حکمرانی میکرد بر ملک دل.

....

تا که شوریدم و به گمانم بیرون راندمش!

اما...

نمی‌دانم چرا هنوز در دیار خواب و خیال، او فاتح بی رقیب رویاهایم است!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» او :: ۱۳٩٤/٥/٧
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/٤/۱٤

 

 

بعضی‌ها را به لطافت کلام‌شان می‌شناسیم و نسیم واژگان‌شان..

به آسمان همیشه آبی نگاه‌شان...

به رود همیشه جاری مهرشان...

به  بهار بی‌خزان احساس‌شان...

حرف‌شان شعر می‌شود و به دل می‌نشیند و نام‌شان شاعر می‌شود و به یاد می‌ماند...

...

اما وقتی واژه‌ها زِبر می‌شوند و قلم شمشیر...

آسمان ابری می‌شود و رود خشک...

خزان به تاراج می‌برد احساس را...

این یعنی جایی توی کوچه پس کوچه‌های لحظه‌ها، تنِ لطیفِ احساسِ این شاعر از پشت خنجر خورده!!!

زخمِ نامردی و بی‌معرفتی، خیلی دیر خوب می‌شود... خیلی!

راستش به گمانم اصلاً خوب نمی‌شود!!!

 





مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» زخم... :: ۱۳٩٤/٤/۱٤
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/٤/۱۱

 

در این دنیا مالک خیلی چیزها می شویم چیزهایی که می‌توان خرید یا فروخت و یا حتی از دست داد!

تنها  زمان است که خریدنی نیست!

سالهای رفته باز نمی‌گردند و وقتی به پایان رسیدیم اگر مالک بزرگترین گنج‌ها هم باشیم نمی‌توانیم حتی چند دقیقه زمان بخریم برای بیشتر بودن!

تنها چیزی که زمان به ما می‌بخشد دو تاریخ است: تاریخ ورود و تاریخ خروج!

دو تاریخ به نام خود ما!

دو تاریخ که آغاز و انجام قصه ماست... دو تاریخ که تمام ثروتهای دنیا قادر به جابجایی شان نیست!

فاصله این دو تاریخ، قصه‌ای خواهد شد به نام ما، قصه ای به نام زندگی!

و اما قصه من...

دوست دارم قصه من زیبا باشد تا هر آنکس که شنید لحظه‌ای لبخند بر لبش بنشید، حتی اگر سالها از پایان قصه‌ام گذشته باشد!

دوست‌تر می‌دارم که قصه‌ام کوتاه باشد اما شنیدنی ...

قصه‌ای به سرسبزی بهار...به شور وحرارت تابستان... به رنگارنگی پاییز ... به پاکی زمستان... به وزن و آهنگ غزل!

قصه من باید از جنس عشق باشد و قهرمانش منسوب به مهر!

قصه من با طلوع آغاز شده و چه زیبا خواهد بود اگر انجامش غروب باشد!

قصه من با یکی بود، یکی نبود آغاز نمی شود!

....

خیلی ها بودند و یکی نبود... سپیده دم یازدهمین روز تیرماه سال 1360...  یکی آمد که شبیه هیچکی نبود...

 فاصله این بود و نبود، یک رویا بود که اسمش زندگی بود...

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» میلاد من :: ۱۳٩٤/٤/۱۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/٤/۱

 

تابستان فصل محبوب من

با عشق متولد می‌شود!

فصلی گرم و صمیمی

که خاطراتش فراموشی ندارد!

اگر تابستان نبود، کدام فصل شور و حرارت عشق را نمایان می‌نمود.

به گمانم اگر تابستان نبود، دنیا دست کم، یک عاشق کم داشت.

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» تابستان :: ۱۳٩٤/٤/۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/۳/۳٠

 

سخت است بدانی گامهایی را که رو به جلو بر میداری آخرین گامها هستند...

هر گامی که برداشته شد فرصت بازگشت را از تو می گیرد...

هر قدم یعنی دورتر شدن از آغاز و نزدیک تر شدن به پایان!

سخت تر می شود وقتی بدانی کسی گامهای برداشته نشده ات را، برنخواهد داشت...

کسی راههای نپیموده ات را نخواهد پیمود...

یا حتی کسی به دنبال قدمهای تو راهی نخواهد شد!

و سخت ترین می شود وقتی بدانی پایان تو یعنی پایان تمام آرزوها و رویاهایت...

وقتی بدانی تو در کسی ادامه نخواهی یافت...

 کسی آرزوها و رویاهایت را دنبال نخواهد کرد...

سخت است که تو در خودت تمام شوی، بدون آنکه در کسی ادامه یابی...

 

 

 

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» پایان... :: ۱۳٩٤/۳/۳٠
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/۳/۱٩

 

عادت کرده‌اند همه انگار...

که وقتی ظرف دلشان پُر شد از غصه...

وقتی شانه‌هایشان سنگین شد از بار روزگار...

وقتی آسمان چشمانشان ابری شد...

وقتی حرفهایشان تلنبار شد توی گلو...

سراغت بیایند!

ظرف دلشان را که خالی کردی از غم و مرهمی از مهر به جایش گذاشتی؛

بارشان را که گرفتی و شانه‌هایشان را سبک و دستان‌شان را سنگین از یک بغل مهربانی کردی؛

وقتی آفتاب امید را به آسمانشان هدیه کردی؛

وقتی حرفهایشان را خالی کردی توی گویشهایت و دلشان را پر کردی از عشق؛

آن وقت لبهای خندان جای چشم‌های گریان را می‌گیرد!

مسافران خسته جان و امیدی دوباره می‌یابند برای سفر!

و تو خوشحال از اینکه حضورت آرامش بخش بوده به کُنج تنهایی‌ات می‌خزی ...سر می‌گذاری روی دوش تنهایی‌ات و سالها غم را، بی‌هق‌هق، اشک می‌ریزی ... سالها فریاد را ،بی‌صدا ،توی گوش لحظه‌ها داد می‌زنی... سالها حرف نگفته را، جایی  در چاله چوله‌های زمان، چال می‌کنی...حکایت غریبی است... مونس دلها باشی و دلت تنها باشد!

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» تنهایی :: ۱۳٩٤/۳/۱٩
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/٢/٢٥

 

 

 

 

دنیای عجیبی است...

بعضی‌ها انگار به دنیا آمده‌اند که تا ابد به آدمهای دور و برشان مهربانی بدهکار باشند

اصلا به دنیا آمده‌اند که مهربانی وظیفه‌شان باشد

به دنیا آمده‌اند که خودشان را از یاد ببرند

به دنیا آمده‌اند که همیشه نگران باشند

به دنیا آمده‌اند که با شادی اطرافیانشان لبخند بزنند

به دنیا آمده‌اند که حتی با خیال غمهای دیگران اشک باشند

به دنیا آمده‌اند که فرشته زندگی‌ها باشند

به دنیا آمده‌اند که مادر باشند!!!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» دنیای عجیبی است... :: ۱۳٩٤/٢/٢٥
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/٢/۱٠

دوست داشتن زمانی قافیه داشت و وزن وقتی بیتی می‌شد به نام و یاد کسی...

دوست داشتن زمانی موسیقی یا ترانه‌ای بود که حال و حسی ناب را شاید با رنگ یک آدم خاص به ذهن می‌آورد...

دوست داشتن زمانی قصه‌های مادربزرگ بود و یک دل نه، صد دل عاشق شدن شاهزاده‌ای سوار بر اسب سفید...

دوست داشتن اما این روزها حال و هوای دیگری دارد...

دوست داشتن امروز نه شعر و ترانه است و نه قصه...

دوست داشتن امروز واقعی است مثل من، مثل تو...

دوست داشتن یعنی تو مرا می‌فهمی با تمام علامت سوال‌هایم...

دوست داشتن یعنی تو مرا می‌خواهی با تمام خستگی‌ها و تلخی‌های گاه و بی‌گاهم...

دوست داشتن یعنی تو همه چیز و همه کس می‌شوی برایم تا واژه تنهایی حذف شود از واژگان زندگی‌ام...

دوست داشتن یعنی عطرو طعم یک فنجان چای و شیرینی لبخند تو که خستگی‌ها را فرسنگها از من دور می‌کند...

دوست داشتن یعنی خود من، خود تو که افسانه نه ...حقیقتی می‌شویم از عشق ... که شاید در هیچ کتابی نوشته نشود اما عاشقانه‌ای می‌شود از "ما بودن" مان!

عاشقانه‌ای از جنس لحظه‌های ناب با هم بودن‌مان!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» دوست داشتن :: ۱۳٩٤/٢/۱٠
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند) مطالب قدیمی تر » نظرات () لینک یادداشت