نمی دانم چه شد...

نمی دانم چه شد که ظرف وجودم پر شد از زلال مهرت...

چه شد که محرم ناگفته هایم شدی...

چه شد که جای خالی تمام نبودنهای زندگی ام را، بودنت پر کرد!

اما خوب می دانم...

خوب می دانم که لبخندم به شادی ات گره خورده و اشکهایم به غمت...

می دانم که سنگینی حضورت را بر دوش لحظه هایم می خواهم...

می دانم که بودنم به بودنت پیوند خورده است!