آی رفیق با تو هستم

کجا رفتی

این رسم رفاقت نبود!

می دانی... این روزها حال خوشی ندارم

جای خالی ات توی آغوش ثانیه هایم درد می کند

خاطراتت توی سرم تیر می کشد

خون توی رگهای احساسم منجمد شده

دست دلم شکسته

پای خیالم می لنگد

به گمانم بی تو، دارم به مرگ نزدیک می شوم

اگر چه با تو هم انگار زنده نبودم

همان دَم مُردم که باز دَمَت، هوای عاشقی ام شد...

آری مُردم... او که مُرد "من" بود و "ما" متولد شد

حالا با این "ما" چه کنم بدون تو؟

این "ما" تو نباشی می میرد... "من" هم که پیش از این مُرده...

این "ما" بدون "تو" دیگر "من" هم نمی شود!

 

.

.

...