فصل خزان که از راه می‌رسید، مادربزرگ بود و شب‌های بلند پاییزی و کلاف‌های رنگی کاموا...
تمام لحظه‌هایی که ما مشغول شیطنت و بازی بودیم، او می‌بافت و می‌بافت ...و گاهی نگاهی پُرمهر از بالای عینک و لبخندی... و باز هم عشقش را رَج‌به‌رَج می‌بافت تا شالی شود یا کلاهی تا ما گرم باشیم روزهای سرد زمستانی را!


حالا پاییزِ ما از راه رسیده ... و من کلاف احساسم را آورده‌ام و دانه دانه عشق را سر انداخته‌ام و لحظه‌هایم را به هم می‌بافم تا شالی شود از مِهر بر گردنِ دلت، برای زمستانِ تنهایی‌ات، برای لحظه‌هایِ بی من بودنت!