این روزها...

کوله بار هر ثانیه ای که گذشت را ...

جستجو کردم...

به شوق یافتن نشانی از تو...

افسوس که کوششی عبث بود!!

 

چگونه می توانم تصویرت را به قاب دیدگانم هدیه دهم

خورشید این عشق به چه کار آیدم

آنگاه که خود سایه ای می شوی و به شب می گریزی!!

 

هنوز منتظرم

با هر ضربه ای که به در می خورد

 به خودم نوید حضورت را می دهم

اما چه سود

که گویی این رفتنت بازگشتی نداشت!!!

 

آه!

شاید بتوانی از من بگریزی

در بیداری و رویا

اما من تصویری از آن نگاه آشنا را

قاب کرده ام

و بر تاقچه ی ذهنم گذاشته ام!!!

 

لای لای شبهای من موسیقی دلنواز صدایی است

که با نوای نی و تنبور

موسیقی شبهای تنهایی ام می شود!!!

 

پس بدان که ...

 با من هستی ... حتی اگر نخواهی؛

نخواهی رفت... حتی اگر رفته باشی؛

می مانی... حتی اگر نیایی!!!