باید پذیرفت وقتی میلی به ماندن نداری...

ناگزیرم از پذیرفتن رفتنت!

وقتی دست دلت را گرفته ای و کشان کشان می بری اش از این دیار...

من چه می توانم بکنم جز نظاره و افسوس!

برو و آسوده باش؛

من همین جا می مانم,

در کوچه پس کوچه های خاطره!

اگر روزی روزگاری دلت هوای این روزها را کرد

تردید نکن... بیا!

من همینجا ایستاده ام... کنار این رود... کنار درختی که از میوه اش خوردی...

در سفیدی برف... با فنجانی چای... در انتظار تو...

به یاد اولین روزی که با هم بودن را آموختم!!!