باز کودک دلم بازیگوشی کرد...

گفتم که ندو ... توی این سنگلاخ زندگی جایی برای شیطنت و کودکی های تو نیست...

اما گوش نداد و دوید...

و بالاخره زمین خورد...

پایش مجروح شد و های های گریه اش بلند شد...

اما توی این دنیای شلوغ کسی صدایش را نشنید...

کسی به او اهمیتی نداد...

و کودکم با همان پای مجروح برخاست و اکنون مدتهاست که لنگ لنگان در جاده ی زندگی پیش می رود...

اما هنوز کسی از او نپرسیده که: "کوچولو چی شده؟"