مدتهاست که بی خبرم از تو

خودت می خواهی بی خبر باشم

نشانی و حتی صدایی یا ردی نباشد

که تو را به خاطره ای هر چند دور از من برساند!

 

مدتهاست که نگرانم

نگران زخمی که انگار من به تو زده ام

نگران جسم خسته ات

نگران دل شاید شکسته ات!

 

من روزی هزار بار به تو می اندیشم

به نشانه هایت می نگرم

به نوشته هایت پناه می برم!

 

من هنوز در ذهنم

در تمام لحظه هایم

و در قلبم

تو را دارم!

 

هنوز هم احساسم سر بر دوش کلماتت

های های گریه ای عاشقانه سر می دهد!

هنوز هم نوای آن ساز

دسته گلی از اشک پشت پنجره چشمانم می گذارد!

 

گاهی آرزو می کنم که ای کاش برگردم...

به روزهای گذشته

به روزهایی که بودی... که بودم!

 

اما همین که در خیال، به آن روزها بر می گردم

باز هم به در بسته ی منطقت می رسم

به دیوارهای بلند مصلحت اندیشی هایت

باز هم پشت در می مانم

باز هم راهی نیست!

 

با چشمانی گریان

 از دامن رویاهای دورم، که حالا کابوسم شده، می گریزم

به آغوش واقعیتی پناه می برم

که مونسم شده!

 

و هنوز از خودم می پرسم

چه شد که هرگز نخواستی

دروازه ی این قلعه را

به روی من بگشایی؟!