بارها عهد کردم...

 که نگاه کنم و نبینم تو را !

که گوش کنم و نشنوم تو را !

اما به هر چه نگاه می کنم تو را می بینم...

به هر چه گوش می دهم تو را می شنوم...

طعم لحظه ها در کامم شیرین می شود با حضورت...

و لطیف می شوند ثانیه ها آنگاه که لمسشان می کنم با یاد تو...

و از خاطراتم عطر عشق استشمام می شود آنگاه که به تو می اندیشم!

××××

چه باید کرد با تو؟

چه باید کرد با من؟

من شاید برای تو تمام شده ام

اما ...

چرا برای من تمام نمی شوی؟

آتش این عشق دوزخ لحظه های من است

می سوزاند لحظه های بودنم را بدون تو

و وعده ام می دهد به فردوس خاطراتِ با تو بودن!

و زندگی...

و زندگی بدون تو شاید محال باشد

زنده بودن را نمی گویم

من هنوز هم در هوایی نفس می کشم که عطرآگین است به قدوم یادت!

و مرگ...

گاهی می اندیشم به مرگی در سرزمین خاطره ها

مرگی با تو و با یاد تو!

کتاب زندگی ام برگ می خورد

به فصل پایانی نزدیکم

با من بمان پیش از آنکه تمام شوم!