به هر سو می نگرم گویی انگشتهایی مرا نشانه رفته اند و خطاکارم می خوانند...

به هم نشانم می دهند و خیانتکارم می دانند!

در قاموسشان نام من، هم معنی گناه است انگار... همزاد شیطانم شاید!

فرشته ای با بالهایی سوخته... رانده شده از بهشتی موهوم!

به کیفر گناهی که شاید تاوانش، زندگی اوست!

....

بر ویرانه های کاخ فروریخته غرورم می ایستم، خطاب به همه آنهایی که گناهکارم می دانند، فریاد می زنم:

"مگر نه اینکه دختر حوایِّم؟ مگر نه اینکه از نسل قابیلم؟... پس خطا و گناه با من زاده شده!

مگر مادرم بهشت را به بهای میوه ممنوعه ای نباخت؟

مگر دستان جدم قابیل را حسد، به گناه دیگر کشی نیآلود؟

من... فرزند خلف اجدادم... بهشت موعود زهدی پوشالین را، به بهای هبوطی آگاهانه فروختم!

من... بت خدایان دروغین تان را شکستم...

خدای من... مرا به آغوش عشق فرا خواند... به آغوش آتش!

هم او، مرا بشارت داد به گلستان ققنوس!

آی آدمها! به روی تعصبات سنگی تان، آغوش گشوده ام... سنگسارم کنید که "اناالحق!"