برای یک دوست... به یاد یک پرواز!

نوایی حزن انگیز ...

صحنه ای خالی از حضورت...

پرده ی خاک فرو می افتد...

و من مات و مبهوت صحنه ی پایانی این نمایش...

هراسان از لحظه های بی تو بودن، به دور و برم نگاه می کنم...

در چارچوب هیچ چهره ای، لبخند مهربان و نگاه معصومت قاب نشده!

بعد از تو مهربانی و معصومیت را در چه بجویم؟

آه!

بعد از تو انگار دل سازم شکسته... آسمان کلماتم ابریست و هوای شعرم بارانی!

بعد از تو از چه بگویم؟ با که بگویم؟

"مرد" باید بود در تحمل نبودنت ای "زن"!

این نام چه بزرگت می کند و بار نبودنت را چه سنگین... "مادر"!

هنوز حیرانم از این کوچ...

زخمی از این پرواز...

تا ابد بر دل می ماند زخم این هجر و بر لب می ماند نامت...

آرام در گوش خدا زمزمه می کنم که یک بار دیگر گرمی آغوشت را به زمستان تنهایی ام ببخشد...

شانه هایت را به اشکهایم... و حضورت را به لحظه هایم!

اما افسوس که مسافرم را قصد بازگشت نیست...