چند روزی است که آسمان دلم ابریست...

چند روزی است که هوای نگاهم بارانی است...

چند روزی است که پاییزی شده لحظه هایم...

چند روزی است که ...

چند روزیست که غمگینی... تنهایی مونست شده...

و من...

چگونه دریای عشقم آرام گیرد وقتی هوای لحظه هایت توفانی است؟!

چگونه لبخند بر لبانم شکوفا شود وقتی درخت شادی ات را خزان زده؟!

چگونه به آینده بیاندیشم وقتی حال تو غم گرفته است؟!

چگونه؟!

تو برای من بزرگی... خیلی بزرگ!

باورم این است که بزرگترین سختی ها در مقابل عظمت نگاهت، کاه می شوند!

باورم این است که توفانها در مقابل آرامش روحت، فرو می نشینند!

باورم این است که تو می توانی... سخت است می دانم... اما تو می توانی!

بلند شو... به مشکلات لبخند بزن... تنهایی ات را پر کن از یاد او، که آرام دلهاست!

دستش را به سویت دراز کرده... آغوشش برای حجم عظیم تنهایی ات گشوده است...

دستش را بفشار... تنها اوست که می تواند جای خالی نداشته هایت را پر کند!

بلند شو... نگاه من به توست... من از تو فراوان آموخته ام... درس دیگری در انتظار من و توست!

 بار دیگر به من بیاموز استواری را...

امروز روز دیگریست... پر از غمهای دیروز و امیدهای فردا!