شاید باورت نشود اما بارها و بارها رویایش را دیده ام نه در خواب که حتی در بیداری!

ماه آخر پاییز بود  اما رنگ و بوی زمستان داشت.

دلهایی گرم و زیارت بر قله ای سرد...

خوب یادم هست که دلم پر ز شوق زیارت بود و همراهی با تو...

صدای رود هنوز در گوشم است... آن میوه های وحشی که تو مزه میکردی و من طعم عشق حس می کردم...

رد پاهایی که در کنار هم، بر دل سپید برف نقش می بستند...

چای که گرم بود از حرارت عشق و طعم زندگی می داد..

و تکه ای از دنیا که آنروز انگار فقط سهم من و تو بود!

و خدا چه مهربان برایمان سفره ای سپید گسترده بود بر دل زمینش...

و آسمانی اش کرده بود انگار ... تا آن زیارت بهانه ی پیوند همیشگی دلهایمان شود.

و...

دستهایی که در حسرت یکی شدن ماندند

و آدمهایی که تا همیشه  رویای هم شدند!

آه!

امروز تو کجایی؟

بر دوش ابر خیال یا در بهشت رویا؟

کجایی که دوزخ شده این لحظه ها بی تو برایم!

کاش آن پاییز که بهار عشق بود... فصل پایانی حیات میشد!!!