چه غریبی تو زن!

چه تنهایی!

دلم می گیرد وقتی نگاهم در نگاه بارانی ات گره می خورد...

عجیب غریبی تو در شهر این آدمها...

عجیب تنهایی تو در میان اینهمه به ظاهر دوست...

عجیب غمگینی تو پشت آن نقاب لبخند...

عجیب...

به تو که می اندیشم دلم می گیرد زن...

کجای این دنیا ایستاده ای ...

که می بینی و دیده نمی شوی...

می شنوی و شنیده نمی شوی...

مهر می ورزی و مهر نمی بینی...

در کدام کوره راه این روزگار، دست شادمانی از دستت رها شد... که این چنین غمگین ماندی؟

تو که آغوشت گهواره ی آرامش است... از چه رو سر بر زانوی غم داری؟

لیلی داستانهای شبانه ام، مجنونت به کدامین سو گریخته، که دیار جنون ماوایت شده؟

شیرین شورانگیز شعر من، همراهت ، خسرو کدامین ملک دل گردیده، که تلخ کامی روزیت شده؟

آه! تو را چه شده؟!

بغض هزاران ابر می شکند با دیدن نگاهت...

و روح هزاران گل می پژمرد با دیدن سیمایت...

بهارت کی به پایان رسید شکوفه ی شاداب درخت زندگی...

سایه ی خزان کی به دلت افتاد نوگل خندان عاشق...

خوب می دانم که در دلت غوغاست و بر لبت لبخند...

اما...

به گمانم وقت رفتنت رسیده...

وقت کوچیدن از دیار کسانی که زبانت را نمی دانند و نگاهت را نمی فهمند

وقت رفتن رسیده... درنگ جایز نیست...

نه با گامهای لرزان و نه افتان و خیزان...

که محکم بایست و استوار گام بردار...

نگران نگاه های پشت سرت نباش...

شاید هرگز متوجه رفتنت نشوند...

شاید هرگز گوشی برای صدایت و چشمی برای نگاهت، دلتنگ نشود...

شاید ...

و اگر روزی آغوش لحظه ای، هوای تنت را کرد...

اگر دستی دلتنگ گرمای دستان تو شد...

اگر قاب نگاهی تصویر سیمایت را آرزو کرد...

اگر گوشی هوس شنیدن آوای کلامت را کرد...

و اگر دلی هوای عشقت را  کرد...

تو را خواهد یافت...

حتی اگر در آن سوی زندگی باشی!