برای دل خودم...

××××××

گاهی باید باور کرد که ایده آل ترین ها لزوما بهترین نیستند!

سرانگشت هنرمندی که زخمه اش بر تار، شور می آفریند...

قلمی که سحر می کند با جادوی کلماتش...

کسی که گویی ناگفته ها را می داند ونانوشته ها را می خواند...

امروز نگاهت میکند و خروار خروار فریادت را زیر نگاه بی تفاوت و سکوت سردش دفن می کند!

و تو امروز اگرچه شکسته ای... فروریخته ای...

خرد شده ای... که نبودنت خواستنی تر از بودنت شده اما...

شادمانی که کسی هست که...

 سرانگشتش هرگز به تن سازی نخورده، اما می داند آهنگ تو را...

نگاهش به پرواز در می آورد هزاران ترنم خفته را...

جادوی کلامش در کلمات رنگین و آهنگین نیست... در سادگی یک سلام و شیرینی یک لبخند است...

کسی که دنیایش را سیل میبرد اگر قطره ای اشک بریزی...

و هزاران گل می شکفد در نگاهش با بهار یک لبخندت!