این تو نیستی...

تو را می شناسم... سالهاست که می شناسم...

تو را در لحظه هایی می شناسم که هیچکس نشناخته است... تو را در اوج می شناسم...

خنده هایت... گریه هایت... غمهایت... شادی هایت... همه را می شناسم!

من نسیم نوازشهایت را... نوای دلنشین کلامت را ... نگاه پرمهرت را می شناسم!

من تو را آنچنان می شناسم که کسی تاکنون نشناخته و شاید نشناسد!

من از کوچه پس کوچه های غرورت گذشته ام آنگاه که پیکر عریان روحت را دیده ام...

من تو را بی تکلف شناخته ام!

من از سنگلاخهای مصلحت اندیشی ات گذشته ام آنگاه که در اوج بودنت را روشن تر از همیشه، در انبوه تاریکی دیده ام!

من تو را می شناسم... بهتر از هر کسی و شاید بهتر از خودت!

از اینرو می گویم این کسی که روبروی من ایستاده... این کسی که نگاهش یخ زده... کلامش بوی تلخی، بوی زهر میدهد... تو نیستی!

این کودکی که پای می کوبد بر آنچه می خواهد، تو نیستی... تو آدمها را به خودشان می بخشیدی!

این جنگجوی دشنه بسته تو نیستی که هر لحظه آماده است دشنه ی کلامش را به جانها بنشاند!

من تو را با بوی نوشدارو می شناسم... آنگاه که مرا هزاران بار از مرگ احساس رهانیدی!

باز هم نگاه میکنم... هزار بار پلک می زنم و چشم باز می کنم... اما نه! این "تو" را نمی شناسم...

یکبار دیگر نگاه کن... به آینه نگاه کن... تو بگو... کسی را که می بینی می شناسی؟