خسته تر از آنم که گمان میکنی...

شکسته تر از آنچه به نظر می رسم...

ابری تر از نگاه غمگینم...

بارانی تر از چشمانم نمناکم...

ایستاده ام... مرده ای با چشمان خشک شده به راه...

پای رفتن نیست... شوق پیمودن در من پژمرده...

از همه دلگیرم...

از همه خسته ام...

از محبتهای زورکی...

از خنده های الکی...

از دشمنی های پنهانی...

از همه چیز خسته ام!

در این دنیای بزرگ انگار به اندازه ی نشستن دلم هم جا نیست...

دل می سوزانی برای شان و می سوزانندت...

اشک هایشان را پاک می کنی و اشکت را جاری می کنند...

لبخند می نشانی به لبانشان و لبخندت را پر پر می کنند...

خدایا... اینجا کجاست؟

گاهی مایل ترم به نرفتن... و گاهی مشتاق به نماندن... و همیشه خسته از ایستادن!

نمی دانم... نمی دانم سرنوشت مسافری که شوق رسیدن به مقصد ندارد و شور بازگشتن به منزل، چه می تواند باشد؟!

اما می دانم این داستان من شده... داستانی که نه کسی مشتاق گفتنش است و نه گوشی مشتاق شنیدنش!