روز تولدم که نزدیک می شود، شوری کودکانه قلبم را در بر می گیرد...

کودک که بودم یک هفته قبل از تولدم دختر خوبی (!) یا بهتری می شدم تا مادر راضی باشد از من و برایم جشن بگیرد...

و حالا... طبق یک عادت چندین ساله  از یک هفته پیش دختر خوبی شده ام!!!

روز تولدم را دوست دارم... روزی که شاید مال من است و شاید به نحوی به نام من!

کودکی ام را به خاطر می آورم... کیک بزرگ ژله ای یا خامه ای... با شمعهایی به تعداد سالهایی که پشت سر گذاشته بودم...مهمانی های عصرانه و خوراکیهای جورواجوری که مادر و مادربزرگ برای تولدم تدارک می دیدند... مهمانها... کادوها... بچه هایی که هم بازی ام بودند و حالا در لباسهای شیک،‌ مودب نشسته بودند و گاهی با دیدن هدیه هایم، حسدی کودکانه در نگاهشان می نشست... و من که شاد بودم!

همیشه روز تولدم حس عجیبی داشتم... ثانیه شماری می کردم برای باز شدن هدیه ها ... پدر و مادر همیشه بهترینها را برای تنها دخترشان می خریدند اما... اما هدیه ی روز تولد چیز دیگری بود!

در باور کودکانه ام، تمام آنهایی که به من هدیه ای می دادند، دوستم داشتند... و هر چه تعداد هدیه ها بیشتر تعداد دوست داران بیشتر! دلم می خواست به تعداد مهمانها هدیه داشته باشم و این یعنی همگی دوستم دارند!

نوجوان که شدم دیگر هدیه نمی خواستم... منتظر می ماندم ببینم چند نفر تولد من را به خاطر دارند... و با شمارش آنها می فهمیدم چند نفر هنوز دوستم دارند... و اگر کسی روز تولدم را فراموش می کرد به گمانم دیگر دوستم نداشت!

و امروز... امروز هم شوقی قدیمی به همراهی اضطرابی آشنا به دلم نشسته... با نگرانی منتظرم... منتظر روزی که دوستانم را بشمارم... آنها که هنوز مرا به یاد دارند...

و باز هم یک سوال: " آیا هنوز هم، همه ی آنها که می شناسم، دوستم دارند؟"