برای مادربزرگ... که سالهاست حسرت آغوشش را آه میکشم

و برای عشق...

×××

از جنس ما بود... زنی مهربان... مادری دوست داشتنی... اما نه! به خاطر اینها نیست که هنوز هم سنگین ترین غم دلم، پرواز اوست!

زنان مهربان و مادران دوست داشتنی کم نیستند... پس چرا همه او را طور دیگری دوست دارند و هنوز بعد از گذشت سالها یادش،‌چشمها را بارانی می کند.

مادربزرگ حافظ می خواند... شعر زیاد می دانست و داستان فراوان!

شبهای کودکی ام انگار گره خورده به داستانهای مادر بزرگ... گره خورده به حافظ... گره خورده به شعر...

مادربزرگ عاشق بود و من عشق را با او شناختم...

و هنوز هم گاهی همان دخترکی می شوم با موهای ابریشمی و چشمانی شب رنگ و رویی گندمین... هنوز هم گاهی خواب می بینم قصه های مادربزرگ را... کودکی را... آغوش پر مهرش را...

پری کوچک و زیبای قصه های مادربزرگ، همیشه عروس پسرک فقیر می شد و شاهزاده سوار بر اسب سپید، همیشه دخترک زیبا و تنها را برمیگزید.

در قصه های مادربزرگ هر که عاشق بود تا همیشه شاد زندگی می کرد و عشق نقطه آغاز شادی و پایان تنهایی بود.

مادربزرگ وقتی از عشق می گفت چشمهایش می درخشید... تفإل که می زد به حافظ و شعر می خواند، غرق شور می شد!

مادربزرگ امروز نیست و من مانده ام و هزاران سوال!

مادربزرگ دروغ را دوست نداشت.. اما نمی دانم چرا داستانهای مادربزرگ این روزها به واقعیت نمی پیوندد. چرا عاشقهای قصه های مادربزرگ، توی دنیای ما گم شده اند؟! چرا هیچ پری مهربانی دست پسر فقیری را نمی گیرد... چرا شاهزاده ی قصه ها از راه نمی رسد... چرا دخترک تنها،‌هر روز تنهاتر می شود؟ چرا عشق، آغاز شادی نیست؟ چرا داستان عشق های امروزی با شادکامی و وصل خاتمه نمی پذیرد؟

ایراد از روزگار است یا عشقهایمان؟

با خودم فکر می کنم: قصه ها هم تاریخ مصرف دارند انگار!!!