( برای او که مدتی نبود... و از این پس تا همیشه با من است!)

 

کلمه که می شود، جادو می کند...

 حس که می شود، ابر می شود و باران ناگزیر...

 نگاه که می شود، خورشید می شود ...

نسیم که می شود، بهار می شود و چیزی در من تازه می شود...

 مرده ای انگار جان می گیرد... رویش، حق آرزوهایم می شود و تمام دلم به جوانه می نشیند...

آری! به اعجازت ایمان دارم فرزند خدایان..

اما... دست از سر این دل بردار که مرده باشد، زنده تر خواهم بود انگار!

مانند ناله های عزیز از دست داده می ماند... تپش های این دل!

می گویند خاک سرد است... فراموش می شود هر که در آغوشش آرمید!

ماه هاست که ثانیه ثانیه، خاک می شود روی پیکر بی جان خاطرات...

سنگ شده سرنوشت، بر مزار این عشق!

پس چرا تمام نمی شود... پس چرا این آتش به خاکستر نمی نشیند... چرا این گدازه ها، سرد نمی شوند... چرا این دل از تب و تاب نمی افتد... چرا؟

شاید این دل، که چشمهایش به راه خشکیده، می داند که روزی خواهی آمد!

روزی که چندان دور نیست... از پیچ کوچه ای که چندان غریبه نیست...می آیی!

می آیی با دستانی پر از مهر... و جیبهایی خالی از غرور...

می آیی! خودت می آیی! تنها... بدون آن کوله بار پر از خودخواهی، که گامهایت را سنگین می کرد...

می آیی... تنها می آیی تا تنهایی ام را ببری!