به یاد یک دوست...

 

دل که گرفتار میشود در آن لحظه نه به اسارت تن فکر می کند و نه به اسارت روح که به ناچار با دوست داشتن می آید!

دلت که گرفتار عشق می شود انگار خودخواسته، جسم و روحت را فقط در حبس این عشق میخواهی!

نمی شود که جسم باشد و روح نباشد اصلا خاصیت عشق اسارت است

اسارتی که به آزادی از همه چیز و همه کس میرسد

اسارتی که حتی گاهی به آزادگی میرسد.

 

عشق! واژه ی غریبی است. انگار همه می دانند چیست و به راستی هیچکس نمی داند که چیست!

عشق...

یادت می آید روزهای عاشقی را که...

 هنوز افکارت واژه نشده بودند، که از زبانش می شنیدی کلام نگفته ات را...

هنوز بغضی در گلو نشکسته بود که دستی آماده چیدن شکوفه های اشک بود...

هنوز غمی بر دل مستولی نشده هزار واژه نوازش می شد بر سر و روی این دل...

هر چه می اندیشی جز زیبایی نمی بینی بر پیکر رویایی این حس ! حسی عریان! به دور از هر زرق و برق و تعلق که شاید خیلی ها بشناسند و بپسندند!

نیازی نبود که دیگری شوی، هر چه بودی خواستنی بود! و این یعنی خود عشق! پذیرش محبوب آنگونه که هست!

اما...

اینکه چه شد، شاید مهم نباشد؛ ولی آنچه هست، مهم است!

وقتی دیگر دنیایی را سیل نمی برد، با نم نم اشکت!

وقتی دلی پاره پاره نمی شود، با تندر غمت!

وقتی پای دلی نمی لرزد، با لرزش صدایت!

آن روز باید بفهمی تاریخ مصرفت تمام شده!

باید پیش از آنکه بیشتر از این تلخی نخواستنش را نثارت کند، بروی تا حداقل او برایت خواستنی بماند!

باید بارها با خودت تکرار کنی این جمله را تا یادت بماند که:

"گاهی ماندن در رفتن است!"