مدتهاست که ننوشته ام...

نه اینکه نخواسته باشم... نتوانسته ام!

واژه ها انگار شانه خالی میکنند از بار احساسم...

واژه ها پرواز می کنند از پرچین ذهنم...

احساسم زمین مانده... با خودشان نمی برند این بار را ... انگارسنگینشان می کند... انگار مانع پروازشان می شود!

نمی دانم ...

زمانی همین حس به پرواز در می آوردشان تا اوج و حالا...

همه چیز عوض شده انگار...

نه قلم را شوق رقص در آغوش کاغذ هست  و نه واژه ها را شور دلبری...

گاهی حتی گمان می کنم که دلم- آن دریای پر احساس مواج- دیگر از تلاطم افتاده...

گمان می کنم که احساسم- آن باغ پر شکوفه را خزان زده...

گمان می کنم که حتی رویاهایم - آن پروانه های رنگارنگ- هم مدتهاست که گریخته اند...

آنچه از من مانده، برج و باروی سنگی دلی است که زندان را مانَد و کابوس باغ و پروانه هاست!

آنچه از من مانده ذهنی است پر از واژه های دست و پا شکسته و احساسی عقیم...

دیگر نمی توانم بنویسم... دیگر از هیچ حسی نمی توانم بنویسم... دیگر حتی از "من" هم نمی توانم بنویسم!

و خوب می دانم که پایان واژه ها، پایان من است!