بارها تا سر آن کوچه آمدم...

زیر آن درخت چنار ایستادم...

به آن پنجره خیره شدم... ساعتها...

به امید آنکه تو لحظه ای لب آن پنجره بیایی و مرا ببینی...

به امید آنکه شاید یک بار دیگر "ما" باشیم!

.

.

.

نمیدانم شاید تو هم آن سوی پنجره منتظر دستی بودی که زنگ در را بفشارد و با لبخندی دعوتت کند به "ما"شدن!

.

.

 نمی دانم...

نمی دانم چرا هیچوقت نتوانستم جلو بیایم و زنگ آن در را بزنم....

شاید به همان دلیل که تو لب پنجره نیامدی...

اما...

اما دلیلش هر چه بود امروز تنهاییم... و در حسرت هزاران ای کاش!

ای کاش فقط یک بار دیگر... می توانستم به آن کوچه برگردم...