باز هم برای تو...

 

روزها می گذرند... پاورچین پاورچین...

و من گاهی حتی عبورشان را حس نمی کنم...

آنقدر درگیر روزمرگی هستم که مرگ روزهایم غمی برایم ندارد...

ساعتها دائم زنگ می زنند... صبح می شود... می روم... ظهر می شود... می آیم...

می روم... می آیم...

گاهی حتی یادم می رود مدتهاست به دیدن خودم نرفته ام...

یادم می رود که روزهاست از خودم بی خبرم...

گاهی صبح ها لب آینه خودم را می بینم...

سلام و علیکی گذرا می کنم و می گذرم...

گاهی یادم می رود که در انبوه این همه کار تکراری...خودم را بارها از یاد برده ام...

خودم را بارها از یاد برده ام... مثل همان فنجان چای که در انتظار نوشیده شدن، سرد شد و به یادش نیاوردم...

فراموشی عادتم شده انگار...

کارهای فراموش شده...احساسات فراموش شده...روزهای فراموش شده...آدمهای فراموش شده...

گاهی حتی دلم... مهربانیهایم... دلسوزیهایم... دل نگرانی هایم... فراموشم می شود در انبوه خستگی هایم...

گاهی هفته ها می گذرد و یادم می رود که ندیده ام آنهایی را که دوستشان دارم...

وزن خستگی آنقدر بر دوش خوابم سنگینی می کند که گاهی یادش می رود برایم فنجانی رویا بیاورد...

لبهای خیالم خشکیده در حسرت جرعه ای رویا...

نمی دانم این دردی که مبتلایش شده ام کی آدم بودنم را از پا در می آورد... کی ؟!

شاید هم مدتهاست که آن آدم مرده و عروسک خیمه شب بازی شده در دست این زندگی...

هر چه هست... با وجود تمام نیست هایی که حسرتشان مانده وقتی با خود خلوت می کنم... چیزی هنوز هست که هستی اش انگار از من جداست...با مردن من نمرده... جان دارد هنوز... نفس می کشد...

آری!  هنوز هم زیر خاکستر روزمرگی ها، شعله ای آماده ی سر کشیدن است... شعله ای پنهان که هنوز گرما دارد... منتظر بزرگ شدن است انگار... در آرزوی زبانه کشیدن...

 .....

.....