باورم نمی شود

چقدر غریبه ام من در این شهر!

چرا زبانشان را نمی فهمم؟!

خدایا!

انگار از خوابی چند صدساله برخاسته ام که اینقدر همه چیز برایم غریب است.

دیگر صداقت، حقیقت، مسئولیت به خاطره ها پیوسته انگار!

باورت می شود محکوم باشم در جمع شان چون نگران مسئولیتهایم هستم...

 نگران صداقتی که در تیرگی دروغهایشان رنگ می بازد...

خسته ام... خسته تر از آنچه گمان کنی...

چقدر دلم میخواهد بروم از دیار ناآشنایان، از شهر غریبه ها...

راه انگار آغوش گشوده...

زمان انگار خیره به من، ایستاده...

باید بروم...باید بروم...

پیش از آنکه من هم از جنس غریبه ها شوم!