....

با باز شدن پلکهایت، خورشید طلوع می کند؛

سرانگشتانت پیام آور نسیم اند، در خرمن گیسوانم؛

و آنگاه که لب می گشایی، رودی از هزاران واژه عاشقانه جریان می یابد؛

و من شاد از بودنت، هوای عاشقی را نفس می کشم؛

در دشتهای سر سبز دقایق می دوم...

و در باران لطیف بوسه هایت، مست بودن می شوم؛

وقتی جام نگاهم پر می شود از این همه زیبایی،

لبریز می شوم از عشق...

و می اندیشم: چه دلپذیر خواهد بودسفری که همسفرش تو باشی!