روزهای غریبی است!

انگار روزها هم مثل همان فنجان چای شده اند که در انتظار نوشیده شدن، سرد شد... شاید هم دلسرد!

مثل همان شاخه گل سرخ، که در انتظار تقدیم شدن، پژمرده شد... شاید هم مرده!

روزهای غریبی است!

در دنیای نامه ها هم، واژه های صف کشیده، آنقدر در انتظار خوانده شدن ماندند، که احساس بر دوششان مانده، گندید!

کاش ...

کاش کلمات زنجیر شده در "دوستت دارم"، پشیمان شوند و برگردند و هیچوقت به نزدیکی های هیچ گوشی نرسند!!!

در دنیای سنگی قلبها،زندگی پروانه ها، همان مرگ است!