کاش میدانستی که تو را نه از روی بیکاری می خواهم... نه به خاطر تنهایی... نه به دلیل خواب بودن رویاها...

من تو را به خاطر "تو" بودن می خواهم...

من تو را به خاطر "من" شدن می خواهم...

تو تنها کسی هستی که به خاطر "تو" بودنش ، تمام زندگی ام است...

تو تنها کسی هستی که در کنارش می توان"من"بود... یک "منِ" بدون نقاب...

....

کاش می دانستی که این لحظه ها که خودم را از تمام دنیا می دُزدم فقط به خاطر با تو بودن... برای من خود زندگی است...

کاش می دانستی که روزگار و تمام بایدها و نباید های تلخش هم نمی توانند شیرینی لحظه ای با تو بودن را از من بگیرند...

کاش می دانستی... تا کمی بخشنده تر باشی و دنیا را به من ببخشی با یک نگاهت...

شاید کام نگاهت لحظه ای تلخ شود با دیدنم اما...

همان لحظه دنیا به نامم می شود!

کاش می دانستی به حرمت تمام اشکهای دنیا، شانه هایت سهم من می شود...

کاش می دانستی که این رهگذر ناشناس همیشگی خاطراتت، همان عاقله زن مشهور دیروز است که امروز حتی کودکان دیوانه می نامندش!

کاش می دانستی که از دنیا می گذرد به خاطرت این زن، اگر... اگر باز هم خودت باشی!