این روزها حال کاسبی را دارم که سرمایه اش گوشه حجره اش خاک میخورد..میخواهم چوب حراج بزنم به لحظه هایم..
خسته ام.. مثل خورشید دم غروب که آغوش شب را انتظار میکشد برای دمی آسودن از روزمرگی ها..
حال کودکی را دارم که در انتظار گرفتن پول توجیبی اش ,آمدن پدر را انتظار میکشد..
دلم میخواهد به بازار بروم و یک مثقال زمان بخرم برای این همه سلام علیک نگفته,اینهمه احساس نروییده,حرف نگفته,بغض نشکسته..
دلم میخواهد دری بخرم برای زندان این ذهن..تا اینهمه باید و نباید,چند دقیقه ای بروند هواخوری..
دلم میخواهد پنجره ای بخرم برای این اتاق پر از تنهایی,تا باز شود به حیاط خلوت خاطرات خوب گذشته..
دلم میخواهد دو بال بخرم برای چند دقیقه پرواز در آسمان عاشقی..
دلم تنگ شده برای بی وزنی لحظه ها...برای بالا رفتن تا اوج خیال... برای نشستن کنار رود خاطره ها...دلم تنگ شده برای *من* بودن!
اما نه..فرصتی نیست..حتی برای نوشتن از مشغله ها..
کاش در هوای گرفته و سنگین این لحظه های عقلانی..به اندازه نوشیدن یک فنجان چای, فرصت داشتم تا با احساسم, پشت یک میز بنشینم و خیلی صمیمی بپرسم:
*کجایی رفیق قدیمی? چرا پیدایت نیست?*