کاش میشد گاهی به روحمان مرخصی بدهیم که برود کمی استراحت کند... کمی هوا بخورد... برود لی لی بازی کند... تاب سواری کند...چرخی بزند برای خودش و شاید زیر لب بگوید : آخی! راحت شدم! (نمی دانم شاید هم فریاد بزند)

آخر بی نوا مگر گناه کرده وزن جسمی به این سنگینی را تحمل کند... مگر گناه کرده پا به پای این جسم لنگان و رنجور راه برود...

من که می گویم اگر این روح را رها کنی می رود هم نفس پرنده ها، آسمان را هم فتح می کند... با ماهی ها چرخی می زند در آبی دریا و شاید هم همپای پروانه ها سری بزند به گلهای غریب  و تنها...

آه! کاش میشد این روح را بفرستم مرخصی... پیر شد بی نوا از مصاحبت این جسم زبان ندان و غرغرو...