یازدهم تیرماه، ساعت چهار
و نیم صبح درست می شود سی و دو سال!!!

سی و دو سال پیش من برای
اولین بار با اولین فریاد، اعلام موجودیت کردم!

من آمدم....و درست 32 سال
از این آمدن گذشته!

انگاراین روز مال من است
... به نام من است!

و من همیشه دلم خواسته
برای این روز متنی خاص بنویسم...

12 ساله بودم که برای اولین
بار نوشتم و حالا 20 سال از آن روزها میگذرد...

از همه چیز نوشته ام...
برای همدردی با خیلی ها ... به یاد اندکی... و در سوگ عده ای...

سالها نوشته ام... سالها
قلمم چون دخترکی نازک اندام و زیبا رو، دلبری کرده 
و هر رقصش شور آفریده بر صحنه سپید کاغذ...

گاهی اندوه کلماتم سیاه
کرده اند دامان پاک کاغذی را...

گاهی واژگانم لشگری شده
اند برای فتح قلعه ای...

و گاهی احساس، کودکی شده معصوم، آرمیده بر دامان
واژگانم...

 اما هر بار که دست به قلم برده ام تا فقط و فقط
از خودم بنویسم...نتوانسته ام...

احساس،، زنی شده زیبا اما عقیم...
و دلم، در حسرت کودکی مانده... کودک یک جمله... جمله ای که فقط برای من باشد!

 

 نمی دانم چرا نوبت به خودم که می رسد واژه ها
گنگ می شوند... احساس یتیم می شود...قلم یاغی... و کاغذ راهبه ای می شود سپید
دامن!

نوبت به خودم که می رسد...
زمستان می شود انگار... واژه ها قندیل می بندند!

نوبت به خودم که می
رسد...تنها می مانم... حتی واژه ها از من می گریزند... احساس غریبی می کنند...

نوبت به خودم که می رسد...
سراپا انتظار می شوم... در جستجوی واژه ای که به یادم متولد شود... جمله ای که به
نامم آغاز شود و احساسی که به خاطرم جوانه بزند!

نوبت به خودم که می
رسد...سکوت می کنم و سراپا گوش می شوم شاید نسیم نام مرا در گوشی زمزمه کند!