بازگشته ای...

بازگشته ای دوباره... با حضوری به لطافت نسیم...

و کلامی با عطر یاس...

بازگشته ای و نمی دانم چرا؟!

همانطور که هرگز رفتنت را نفهمیدم و ندانستم که چرا رفتی.

تو مجهولترین معمایی!!!

معمایی از جنس احساس که راه حلت را فقط قلبم می داند!

پاسخت را می دانم، اما بی میلم به جواب گفتن!

می ترسم... می ترسم از تکرار یک داستان...

از تکرار من... از تکرار تو...

از تکرار مثنوی هفتاد مَن با هم بودنمان!!!