نمی دانم شاید جایی توی کوچه پس کوچه های این زندگی...

وقتی دقایقمان را شوت می کردیم سمت دروازه ی آرزوها... به امید اینکه گل شوند؛شاید...

شاید لحظه ای غفلت کردیم و شیشه ی دلی شکست...

شاید همان فرار از ترس عتاب صاحبخانه...

ما را رساند به این بن بست تنهایی...

نمی دانم شاید!!!