از دفتر خاطراتم... برای دوست خوبم خدا

×××

آن روز همه چیز مهیا بود...

برای یک گناه...

شیطان هم آنجا نشسته بود با من قهوه می خورد...

نمی دانم پنجره ی این قلب را چه کسی باز گذاشته
بود؟

نسیمی وزید...

پرده ی توری احساسم رقصید...

عطر خدا پیچید..

مبهوت مانده بودم...

سرم را که چرخاندم...

شیطان نبود!