آن سالها...این سالها...

 

سالها پیش که هنوز مادربزرگ نرفته بود...

سالها پیش که آدمها با یک نگاه عاشق می شدند و تا
ابد با شادی زندگی می کردند...

سالها پیش که هنوز کلاغ قصه ها آواره نشده بود و
به خانه اش می رسید...

سالها پیش که شاهزاده ها سوار بر اسب سفید از راه
می رسیدند...

سالها پیش که میشد خوبی و بدی آدمها را از رنگ
دستهایشان فهمید...

سالها پیش که همه ی توپهای قلقلی نمی دانم تا کجا
می رفتند...

سالها پیش که فقط یک چوپان بود که دروغ می گفت...

سالها پیش که فقط حسنک گم شده بود...

سالها پیش که کوکب خانم جوان بود و باسلیقه...

سالها پیش که همه جا به نوبت بود...

سالها پیش که مادربزرگ هنوز نرفته بود...

زندگی من مثل قصه ها بود، رنگارنگ و پرماجرا...

آن روزها همیشه همه چیز خوب تمام می شد...

همیشه آغوش خیال باز بود و بوسه های رویا به سر و
روی لحظه هایم می نشست...

اما نمی دانم...

نمی دانم درست چه زمانی بود که کلاغ قصه ها دلش را
جایی جا گذاشت و شاید حواسش را... و نشانی خانه اش را گم کرد...

آوارگی او که شروع شد ...انگار، همه ی قصه های خوب
تمام شد!

دیگر بچه ها رنگ دست مادرشان را یادشان رفت...

گرگها از تمام درها گذشتند...

توپهای قلقلی آرزو که به زمین خوردند، طوری به هوا
رفتند، که دیگر هیچوقت برنگشتند...

دیگر کسی با یک نگاه عاشق نشد یا اگر شد تا ابد با
شادی زندگی نکرد...

همه ی آدما انگار گرفتار یک تصمیم شدند...

انگار همه یک حسنک گم شده داشتند...

انگار دیگر هیچ جا، هیچ چیزی به نوبت نبود...

کوکب خانم هم که به خانه سالمندان رفت،‌دیگر هیچ
دری به روی هیچ مهمانی باز نشد...

نمی دانم نسل شاهزاده ها ور افتاد یا اسبهای سفید،
که هنوزدختران زیادی در راهند و به کاخ سفید آرزوها نرسیده اند!

نمی دانم کجای قصه خوابمان برد که یکی پیدایش شد و
پایان زیبای قصه ها را ربود...

نمی دانم کجا دستمان از دست مادربزرگها جدا شد که
تنها ماندیم، که گم شدیم...

که دیگر هیچ قصه ای به دیار رویاهای شیرین نمی
رساندمان...

نمی دانم...

نمی دانم!