میگویند چرا دیگر نمی نویسی؟ انگار قلب قلمت از تپش افتاده... انگار جسم احساست در بستر احتضار افتاده ... انگار عاشقانه هایت نفس های آخر را می کشد... انگار تو هم داری سنگی می شوی... مثل خیلی ها!

اما ... اما باید اعتراف کنم که...

من هنوز هم شاعر میشوم...

هنوز هم بهار که میرسد به شکوفه می نشیند درخت احساسم...

هنوز هم وقتی سرانگشتان لطیف نسیم، گیسوان درختان را نوازش می کنند...

وقتی عطر اقاقیا، مشامم را می نوازد...

وقتی تمام هستی گلی میشود سرخ و چشمانم مسحور این همه زیبایی...

وقتی پیکر زلال رود، در آغوش یک دشت، رویایی جاری میشود...

من هنوز هم شاعر میشوم!

من هنوز هم میتوانم احساساتم را ماهرانه به بند کلمات بکشم... تا تمام عاشقانه هایم گردن آویزی شود برای همه خوبی هایت!

من هنوز هم میتوانم قاصدک بوسه هایم رابا نسیم یک آرزو، روانه دیار تو کنم...

من هنوز هم میتوانم نگاهم را به ضریح لحظه ها دخیل ببندم و هستی ام را نذر آمدنت کنم...

من هنوز هم میتوانم به تار دلم زخمه ای بزنم و مهمانت کنم به نوای شورانگیز عاشقی...

من هنوز هم میتوانم شاعر باشم...

اما... اما نه...

در دنیای آدمهای سنگی، اگر شیشه باشی سرنوشتی جز شکستن انتظارت را نمیکشد...

درحصار این روزهای صخره ای، رود هم که باشی کابوس مرداب شدن خواب را از چشمانت میگیرد...

در این پاییز افسرده احساسات، گلهای سرخ هم جز بستری خزان زده، پایان دیگری ندارند...

گویی در این روزگار، نصیب عاشق، شوکران است و سرنوشتش حرمان.

پس از چه رو باید نوشت و از چه باید سرود...

شاید...

شاید آغوش سکوت، بهترین مأمن باشد برای حرفهای دل، وقتی گوشی برای شنیدن نیست!