بالاخره از راه رسید روزی که مدتها منتظرش بودم... مدتها یعنی ماه ها...

سال به یکجایی که می رسد دلم نو شدن می خواهد...نه بهار طبیعت و نوروز...

بهاری از جنس خودم... نوشدنی برای خودم... بهاری برای دلم... سبز شدنی برای احساسم...

سال به یک جایی که می رسد... اینقدر دلم پر می شود از غصه و تنم از خستگی... که یکهو می ایستم... نگاهی به پشت سرم می کنم... به راهی که آمده ام... و بعد به راهی که پیش رو دارم... باید همین گوشه از زمان چمباتمه بزنم و منتظر بمانم...باید خستگی درکنم همین گوشه... همین جا... وگرنه نمی توانم جلوتر بروم... سخت می شود پیش رفتن...

سال به یکجایی که می رسد ... آدمها به یک جایی که می رسند... به جایی که توی جام نگاهشان، شوکران جفا  می بینم ... به جایی که سایه خنجرهاشان را توی روشنایی لبخندهایشان می بینم...

آن وقت است که دلم می خواهد تولدم برسد... تولدم برسد تا به یادم بیاورد که همیشه آغازی هست...

 دلم می خواهد تولدم برسد... تا دوباره به جوانه بنشیند این دل...

دلم می خواهد تولدم برسد... تا دوباره مرور کنم فهرست آدمهایی که هنوز من را یادشان هست... هنوز به اندازه ی یک تبریک برای من وقت دارند... هنوز لبخندهایشان بوی بهار می دهد... آنهایی که خنده هاشان بیات نشده... نماسیده...

سال به یکجایی که می رسد... نوزاد آرزوهایم دوباره متولد می شود...

 سال به یکجایی که می رسد... دوباره جوان می شوم و شاداب... دوباره پر امید می شوم و پر انرژی...

سال به یکجایی که می رسد... دوباره آدمها مهربان می شوند و همراه...

سال به یکجایی که می رسد... دوباره تمام خستگی ها رنگ می بازند...

سال به یکجایی که می رسد... متولد می شوم... نو می شوم... بهاری می شوم...

سال به یکجایی که می رسد...