خداحافظی را دوست ندارم؛

برای من برابر با ناامیدی است؛

وقتی بی خداحافظی می روی همیشه امید بازگشت هست.

در نگاهم هزاران "بمان" فریاد می شوند و بر لبانم مهر سکوت می نشانم و با لبخندی می آرایمش تا تو تردید نکنی در رفتن...

تردید نکنی و بروی.

بروی تا دلم قرص شود که دیگر تنهایی ات را نمی بینم...

بروی تا دلم قرص شود چون از من ناامید گشتی به جستجوی امید خواهی رفت...

بروی تا همیشه نامت سرآغاز غزلهایم بماند...

بروی تا دلتنگی هایمان، دوست داشتن هایمان را خط خطی نکند...

بروی تا برای هم همیشه همان بمانیم که باید!

 

(برگرفته از دفترچه خاطرات چندین سال قبل)