در راه عاشقی یکی جان می بازد و یکی جهان را...

هر یک آنچه را دوست‌تر می‌دارد نثار محبوب می‌کند!

هر آنچه را که به هیچ‌کس نبخشیده یا اگر بخشیده به اکراه یا اجبار!

 

 

نمی‌دانم در کدام کابوس شنیدم صدایی را که می‌گفت:

" ای کاش آغوش احساسم را سنگفرش گام‌هایِ استوارِ دلت نکرده بودم...

تا در پستی و بلندی‌هایش حیران نشوی و راه گم نکنی...

شاید اگر چنین نبود امروز گام‌هایت-چون گذشته-همان‌قدر مغرور، راه به تنهایی می‌پیمودند...

و دیگر این‌گونه در گوشه‌ای از گذشته، مغموم و ناامید دنبال دلت نمی‌گشتی...

تا من خود را این‌چنین سزاوار آغوشِ آتشینِ دوزخ ندانم... به خاطر تنهایی‌ات!"