....

پشت پرچین هزاران خواهش

دل من تاب ندارد غم دوری تو را...

کاش می‌دانستی..

کم غمی نیست که از دور نگاهت کنم و...

پشت این پرده اشک

بی‌صدا باز دعایت کنم و...

با لبان لرزان

با نگاهی خاموش، من صدایت کنم و...

با تمام عشقم

دل خود را به فدایت کنم و...

بهر آسودگی‌ات

با هزاران افسوس

با نگاهی ابری

با صدایی لرزان

و قدم‌هایی سست

من رهایت کنم و...

من رهایت کنم و...

زیر لب با دل خود گویم: "آه! تاب باید آورد غم این دوری را..."

 

(نه ادعای شعر بودن دارد این متن و نه وزن و قافیه...

اما حرف‌های دلی است که عجیب ادعای عاشقی دارد!)