شاید هزار بار نامه را خوانده‌بودم...شاید هم بیشتر... اما هر بار که می‌خواندمش امواج غم قلبم را در هم می‌کوبید...

انگار تک تک واژه‌های نامه به جوانه نشسته بودند بس که اشک پایشان ریخته بود...

اما نه! واژه‌هایش مثل سربازان تکه پاره شده بودند...انگار که لشگر شکست‌خورده‌ای از جنگی نابرابر برگردد... زخمی و ناامید...

نامه‌اش عجیب بوی غم می‌داد...هر بار که می‌خواندمش نگاهم ابری می‌شد...

هر بار که جمله‌هایش را توی ذهنم مرور می‌کردم  قلبم هزار پاره می‌شد!!!

اما...

آن روز که دیدمش...آن روز که اتفاقی دیدمش...

انگار نگاهش تمام‌قد روبرویم ایستاده بود... چهره‌اش نمی‌دانم از شادی کدام اتفاقِ خوب آفتابی بود

انگار که سردار پیروز میدان جنگ باشد...بلندبلند واژه‌هایش را خرج اطرافیانش می‌کرد...

انگار لب‌هایش را چراغانی کرده‌بودند مرواریدهای درخشان دندان‌هایش... آن روز که دیدمش پیروزمندانه لبخند می‌زد...

نمی‌دانم چرا یک دفعه حالم بد شد...

یک لحظه از تمام لحظه‌هایی که عطر حضورش را داشت عُقم گرفت...

از تمام جمله‌هایی که توی ذهنم هزار بار پژواک می‌کردند یادش را، متنفر شدم...

از تک‌تک آن کلمه‌های به ظاهر غمگین نامه‌اش بدم آمد...

با خودم که اینقدر دلتنگش بودم ، دست به یقه شدم...

از دل ساده‌ام که در این فراق، گیس سفید کرده بود...

 از عقلم که مثل دختر بچه ها، قهر کرده و رفته بود و تنهایم گذاشته بود....

از همه‌شان بدم آمد...

آن روز که دیدمش

افسوس تمام روزهایی را خوردم که به یادش خرج کرده‌بودم و غم خریده‌بودم...

افسوس جیب‌های عمرم را خوردم که دیگر چند سکه‌ای بیشتر توی‌شان نمانده بود..

آن روز که دیدمش

یک بار دیگر نامه را خواندم اما این بار اشک نریختم... قلبم از درد مچاله نشد...سقف خاطره ها آوار نشد روی دلم...

 این بار که نامه را خواندم پوزخندی زدم به تمام سادگی‌ام... نامه را مچاله کردم و انداختم توی زباله‌دان گذشته... بعد هم دست‌هایم را توی جیب‌هایم فرو بردم و سوت زنان از کوچه پس کوچه‌های خاطره بیرون آمدم... نمی‌دانم به سوی کجا اما هر چه بود بالاخره از آن کوچه‌های کوفتی(!) بیرون زدم... آه که چقدر این بی‌خیالی و بی‌خاطرگی و بی‌گذشته بودن خوب است... انگار تازه به دنیا آمده‌ام با این تفاوت که این‌بار کمی بزرگ‌تر به دنیا آمده‌ام... با موهای سفید ...