از علامت های سؤال متنفرم...

از علامتهای تعجب بیزارم...

ریاضی را دوست ندارم...

اما...

تمام زندگی ام پُر شده از علامت سؤال و هر چه می کوشم به جواب نمی رسم...

هر حرفی که می شنوم نا خواسته علامت تعجبی بزرگ بر ذهنم حک می شود...

تمام زندگی ام مملو از معادله یِ مجهولِ آدمهایی است که انگار جوابی ندارند...

کاش زندگی مثل شعری عاشقانه بود که خواندنش حس خوشایندی می آفرید و آهنگ کلامش آرامش می داد...

کاش در روابطمان حتی اگر هماهنگ نبودیم و قافیه و ردیفی نمی یافتیم، حداقل در شعری نو یا سپید لب می گشودیم و احساس را به بند کلمات می کشیدیم...

کاش زندگی هم مثل کلاسهای ادبیاتی بود که همیشه عاشقشان بودم...

کاش ناچار نبودم که مرتب معادله ی نگاه ها و حرفها را حل کنم....

کاش مرا به اجبار سر این کلاس ریاضی خسته کننده نمی نشاندند...

افسوس...

افسوس که من عاشق ادبیاتم و آدمهای دور و بَرَم شیفته ی ریاضی!