عادت کرده‌اند همه انگار...

که وقتی ظرف دلشان پُر شد از غصه...

وقتی شانه‌هایشان سنگین شد از بار روزگار...

وقتی آسمان چشمانشان ابری شد...

وقتی حرفهایشان تلنبار شد توی گلو...

سراغت بیایند!

ظرف دلشان را که خالی کردی از غم و مرهمی از مهر به جایش گذاشتی؛

بارشان را که گرفتی و شانه‌هایشان را سبک و دستان‌شان را سنگین از یک بغل مهربانی کردی؛

وقتی آفتاب امید را به آسمانشان هدیه کردی؛

وقتی حرفهایشان را خالی کردی توی گویشهایت و دلشان را پر کردی از عشق؛

آن وقت لبهای خندان جای چشم‌های گریان را می‌گیرد!

مسافران خسته جان و امیدی دوباره می‌یابند برای سفر!

و تو خوشحال از اینکه حضورت آرامش بخش بوده به کُنج تنهایی‌ات می‌خزی ...سر می‌گذاری روی دوش تنهایی‌ات و سالها غم را، بی‌هق‌هق، اشک می‌ریزی ... سالها فریاد را ،بی‌صدا ،توی گوش لحظه‌ها داد می‌زنی... سالها حرف نگفته را، جایی  در چاله چوله‌های زمان، چال می‌کنی...حکایت غریبی است... مونس دلها باشی و دلت تنها باشد!