در این دنیا مالک خیلی چیزها می شویم چیزهایی که می‌توان خرید یا فروخت و یا حتی از دست داد!

تنها  زمان است که خریدنی نیست!

سالهای رفته باز نمی‌گردند و وقتی به پایان رسیدیم اگر مالک بزرگترین گنج‌ها هم باشیم نمی‌توانیم حتی چند دقیقه زمان بخریم برای بیشتر بودن!

تنها چیزی که زمان به ما می‌بخشد دو تاریخ است: تاریخ ورود و تاریخ خروج!

دو تاریخ به نام خود ما!

دو تاریخ که آغاز و انجام قصه ماست... دو تاریخ که تمام ثروتهای دنیا قادر به جابجایی شان نیست!

فاصله این دو تاریخ، قصه‌ای خواهد شد به نام ما، قصه ای به نام زندگی!

و اما قصه من...

دوست دارم قصه من زیبا باشد تا هر آنکس که شنید لحظه‌ای لبخند بر لبش بنشید، حتی اگر سالها از پایان قصه‌ام گذشته باشد!

دوست‌تر می‌دارم که قصه‌ام کوتاه باشد اما شنیدنی ...

قصه‌ای به سرسبزی بهار...به شور وحرارت تابستان... به رنگارنگی پاییز ... به پاکی زمستان... به وزن و آهنگ غزل!

قصه من باید از جنس عشق باشد و قهرمانش منسوب به مهر!

قصه من با طلوع آغاز شده و چه زیبا خواهد بود اگر انجامش غروب باشد!

قصه من با یکی بود، یکی نبود آغاز نمی شود!

....

خیلی ها بودند و یکی نبود... سپیده دم یازدهمین روز تیرماه سال 1360...  یکی آمد که شبیه هیچکی نبود...

 فاصله این بود و نبود، یک رویا بود که اسمش زندگی بود...