بعضی‌ها را به لطافت کلام‌شان می‌شناسیم و نسیم واژگان‌شان..

به آسمان همیشه آبی نگاه‌شان...

به رود همیشه جاری مهرشان...

به  بهار بی‌خزان احساس‌شان...

حرف‌شان شعر می‌شود و به دل می‌نشیند و نام‌شان شاعر می‌شود و به یاد می‌ماند...

...

اما وقتی واژه‌ها زِبر می‌شوند و قلم شمشیر...

آسمان ابری می‌شود و رود خشک...

خزان به تاراج می‌برد احساس را...

این یعنی جایی توی کوچه پس کوچه‌های لحظه‌ها، تنِ لطیفِ احساسِ این شاعر از پشت خنجر خورده!!!

زخمِ نامردی و بی‌معرفتی، خیلی دیر خوب می‌شود... خیلی!

راستش به گمانم اصلاً خوب نمی‌شود!!!