چشمه هم اگر بود خشک می‌شد ... چه رسد به این دو چشم منتظر...

خودت خوب می‌دانی دلیل توفانی بودن حال و هوای این روزهای مرا

خودت خوب می‌دانی دلیل این همه بی‌قراری را

خودت خوب می‌دانی...

و من خوب می‌دانم که هستی ... همین نزدیکی‌ها

خوب می‌دانم که می‌شنوی حتی سکوتم را

خوب می‌دانم که می‌بینی گونه‌های باران خورده‌ام را

اصلا به گمانم سر بر شانه‌های تو گریه می‌کنم که اینقدر آرام می‌شوم پس از هر بار گریستن...

فقط هنوز نمی‌دانم...

هنوز نفهمیده‌ام...تو که همه چیز را می‌دانی و می‌شنوی و می‌بینی...

تو که پاسخ تمام سوال‌های نپرسیده را می‌دانی...

تو که مقصد تمام راه‌های نرفته را می‌دانی...

تو که فرجام تمام آغازها را می‌دانی...

چرا سکوت کرده‌ای؟

چرا صدایت را نمی‌شنوم تا دلم قرص شود...

چرا نشانی از تو نمی‌بینم تا دلم آرام شود...

نکند فریاد این همه ناامیدی، گوشهایم را آنقدر پر کرده که نمی‌شنوم...

نکند سیاهی این شب یاس، مانع دیدنم شده...

نکند خودم سر راه نشسته‌ام که عبورت را نمی‌بینم...

نکند...