خزان

پاییز برای من هرگز فصل محبوبی نبوده است؛

همیشه نگاهم از تمام رنگ‌هایش گذشته و پسِ آن غمی عظیم را حس کرده است.

گویی پاییز عاشقی است که به پایان راه رسیده است!

من همیشه با آمدن پاییز، سنگینیِ غمِ بزرگی را بر دل لحظه‌هایم حس کرده‌ام...

غمی که به من تعلق نداشته اما آن را با تمام وجود فهمیده‌ام!

 لبخندِ محوِ درختان همچون محتضری رو به موت، همواره حسِ ترحمی غریب را در من برانگیخته...

این پاییز اما غمگین‌تر است ...

امروز اگرغمی هست ، متعلق به من است... غمی که از هزار پاییز، پاییزی‌تر است!

آسمان همیشه ابری چشمانم و گونه‌های باران خورده‌ام ...و غنچه لبخندی که هر بار در انتظار شکفتن بر لبانم آنقدر می‌ماند که می‌پژمرد... همه و همه نشان از روزهای خزان‌زده من دارد!

اما ...

پاییز هم که باشد، بهار کلام یک همراه، تازه‌ات می‌کند... سبز می‌شوی و پر از رویای روئیدن...

اگر نبود وجود همسفری همراه، بی‌شک تاکنون تمام آرزوهایم را خزان به یغما برده بود...

گویی پیامبری برای تو-فقط تو- مبعوث شده که دم به دم به یادت بیاورد که نگاهت اگر به آسمان باشد، امید جوانه می‌زند...