چشمهایش به راه سفید شده بود

نگاهش را به پیچ و تاب جاده دخیل بسته بود

و نذر کرده بود که اگر "او" بیاید، دلش را قربانی کند!

فقط خدا از دل بیقرارش خبر داشت و بس!

از اشکهایی که در انتظار می‌شکفتند و در انتظار می پژمردند...

انتظار چه واژه تلخی بود ... برای او مفهوم تمام نشدن ها، نیامدن ها و نخواستن ها بود!

انتظار واژه تلخی بود...

باز هم که از پیچ جاده گذشتم نگاهم در نگاهش گره خورد... دلم لرزید... دلم فرو ریخت... لبخندی زد... سوال نپرسیده ام را پاسخ گفت: "این بار مطمئنم که می آید!"

لبخند تلخی زدم و در دل گفتم:

کاش این بار از راه برسد...کاش...

 

telegram.me/mehri_rouhi