من را می خواست اما نه آن گونه که هستم...

می خواست آن شوم که می خواهد...

اما من نمی توانستم...

سرکش بود قلب من...

رام نمی شد...

به زور به دام عشق نمی افتاد...

او آزاد بود و دلش می خواست در دشتی مأوا گزیند که خود بر می گزیند...

اما او اصرار داشت دلم را با خودش ببرد...

بارها گفتم...

بارها و بارها ...

گفتم:

- نمی توانی به اجبار دلی را به زندگیت گره بزنی...

- با زور نمی توانی آهوی دلم را به دام بیاندازی و به دیار زندگی ات ببری...

 - آهوی من این گونه همواره در فکر آزادی است...

 - با زور نمی توان کسی را وادار به دوست داشتن کرد...

- مگر می شود پرنده را به قفس انداخت و از او انتظار آن نوایی را داشت که در آغوش طبیعت سر می دهد؟!

- من را همین گونه بخواه وحشی و صحرایی، نه رام و محبوس...

اما اصرار داشت که آنچه می کند و می خواهد درست است...

نتیجه چه بود؟

دل من از دام این عشق رهید...

و او...

او با تمام سر سختی اش در پیله ی تنهایی خزید...