واژه هایم گویی تحصن کرده اند...

تن سیمین کاغذ را در بر نمی‌گیرند...

دیگر از رقص قلم خبری نیست...

منجمد شده خون در رگ‌های احساسم...

لحظه‌هایم قندیل بسته‌اند...

مهر جاری نمی‌شود...

چشمه شوقم خشکیده...

حنجره‌ام پر از رعد... نگاهم پر از برق...

آسمان نگاهم ابری ...

نمی بارد چرا فریادم...

...

...

تو که بودنت بهارم نبود

پس چرا نبودنت زمستانم شد؟!